X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یک مرد ِ چموش

چهارشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 01:10 ق.ظ

هر دو برای یک مرکز  کار می کردیم و تو از این که با من کار می کردی متاسف بودی و مدام به مسئولین گله و شکایت میکردی و هر بار هم ناموفق از توبیخ من بهانه تراشی های نوینی را آغاز می کردی! هر بار هم شباهت رفتاری مرا با بیمارانت بیشتر می دیدی و تاکید می کردی که من  بیمارم و باید درمان شوم من هم آینه ای دستت می دادم که خود را فراموش نکنی!  بد شانسی اکثر مواقع تایم مشاوره هایی که برای تو می نوشتند با شیفت های من  یکی بود! پزشک خوبی بودی بر خلاف اخلاق سگی و بددهنی و بی نزاکتی ات ...برای همین افرادی را که به تو نیاز داشتند  زا غیر مستقیم و بدون آنکه  متوجه باشی، به دفتر کارت معرفیشان می کردم! تو به سواد من ایمان داشتی و در خیلی مواقع  نظر من رو درباره ی کارهات می پرسیدی...  هر چند  با لحنِ بر ادبانه و روشهای تهاجمی خودت! تا روزی که داد و بیداد راه انداخته بودی برای یک مورد از بی توجهی های من، و به هدفت که تذکر دادن و گوشمالیه من بود رسیدی... روزهای اول پیروزمندانه لبخند می زدی و از وضعیت جدید احساس خشنودی می کردی، اما کم کم رویه ات تغییر پیدا کرد آرام شدی دیگر صدایی از تو شنیده نمی شد . دورو بری ها  کم کم به نیشخند و کنایه حرفهای سابقت را تایید می کردند و مرا محکوم ! و نجواهای:  بیچاره فلانی ... پر بیراه نمی گفت! از هر طرف به گوش می رسید. گاهی تو را می دیدم و راهم را کج می کردم به تو پشت می کردم و سلام نمی کردم، ازت عقده داشتم و زورم بهت نمیرسید... تا روزی که به بهانه ی کاری با من هم صحبت شدی...مرا که دیدی باز فیلت یاد هندوستان کرد بی سلام و احوالپرسی صدایت را بردی بالا و سر یک کار کوچک که من هنوز ایرادی در آن نمی دیدم مرا به باد انتقاد و فحش گرفتی! به آرامی دعوت به نشستنت کردم و یک لیوان چای برایت ریختم! نشستی و آن را یک نفس بلعیدی! گفتم باز چه مرگت شده لگد میپرونی!   لیوان خالی را روی میز پرتاب کردی و خمیازه کشان گفتی: هیچ کمی دلم برایت تنگ شده همین! و مثل یک بچه شروع کردی به خندیدن و گفتی: فکر می کنم کمی دوستم داری هان! سرم داشت سوت می کشید به تو، خود شیفته ی دیگر آزار گفتم "برگرد  و حرفت را دیگر هیچگاه بر زبان نیاور، گوشهای من هم فراموش خواهدکرد بلغورهای امروزت را!!!!! تو خندیدی و گفتی " هیچ مردی بیشتر از بیست و چهارساعت نمیتونه زیر یک سقف تورو تحمل کنه دخترجان. پاکت سیگار کنت قرمزت رو برداشتی و رفتی، از اون سال تا همین لحظه روی حرفت ایستاده ای که: من فکر می کنم کمی دوستم داری... 

راستشو بخواین کمی دوستش دارم اما یک دوست داشتن افلاطونیه دورادور

 

 

دیدگاه‌ها (8)
پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 09:31 ق.ظ
گاهی آدمهایی رو دوست داریم که جا داره بشدت ازشون متنفر باشیم و اصلا یکبار تو صورتشون بالا بیاریم همه ی اون تنفر رو اما خب دوسشون داریم!
امتیاز: 1 0
پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 02:13 ب.ظ
HEI PARI
PARIE KATEB
YE ZAMANI CHE ATISHAII MISUZUNDI...SALE 88 E BLOGFA O WORDPRESS YADETE?CHI SHOD UNHAME ESHTIAGHET?CHI BE SAREMUN UMADE MAN NAZARAM KHALAFE UN MARDE CHAMUSHE
TO KHEILI KHEILI KHEILI ATRACT HASTY
FEK KONAM SPELLESHO ESHTEBAH NEVESHTAM
امتیاز: 1 0
دوشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 05:39 ب.ظ
بازگشت ←


مهربد <mehrbodbarbat@yahoo.com>

شنبه 30 فروردین 1393 @ 03:41 ق.ظ


سلام
خانوم پری جواب منو ندادین. من مشتاقم که یک دیدار با هم داشته باشیم. ادری ایمیل هم که گذاشتم. یک ملاقات ضرری نداره. پیروز باشید.
امتیاز: 0 1
دوشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 05:41 ب.ظ
من یک دیوانه ام. نه از نوع معمول.از آن دسته دیوانگی های شیخ بهایی.
42 ساله ام و زندگی ،کلی درس بهم داده است ولی خیلی آن درس ها را با من ، گران حساب کرده است.

دنبال یک دیوانه ام که با او دیوانگی هایم را تقسیم کنم.
میل ندارم از تحصیلات و شهرم چیزی بگویم.
آنها چیزهایی است که دیگر به کارم نمی آیند.

اگر میل داشتید ، با من تماس بگیرید. ....698899

فعلاً
امتیاز: 0 1
پاسخ:
inja sare khiabun nist aghajan
دوشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 05:42 ب.ظ
گندت بزنم با این وبلاگت که نمیشه توش نظر داد. منو لینک کن .
امتیاز: 0 0
دوشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 05:45 ب.ظ
سلام

در هزار توی وب گردی کمتر چنین دختری رخ می نمایاند که به فلسفه

به اجتماع و به نثر بپردازد مزرعه حیوانات بخواند و بنویسد، ارسطو و

اسطوره بشناسد ابراهیم گلستان بگوید خرد و شک و کارلایل و کانت و

دکارت سیقل دهد عبید زاکانی از پستوی صندوق خانه بر گیرد

پاپ بندیک شانزدهم و هاوکینگ را در پوست گردو کند چه بسا فردا

پوزون هیگز را جرم دهد روانشناسی دیکتاتور را تحلیل کند ( الله اکبر )

و البته دور نیست فردا شب در تیتر وبلاگ نوای نوروتئولوژی بنوازد .

مرحبا

تو دیگه کی هستی

نقدم کن که مایه مباحات است افکارم به دست شیر زنی اندیشمند

چون تو بشکند و سیقل بخورد و شکل گیرد ، بیاموزم آنچه را که

نمی دانم
امتیاز: 0 0
دوشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 05:46 ب.ظ
...نوشته هاتون خیلی خوبه من به دوستانی مثل شما که بتونیم همو بفهمیم نیاز دارم شایدم ما ادمهای رونده شده از این جامعه که کسی نمیفهمتمون به هم نیاز داریم. خلاصه این که دوست دارم ملاقاتتون کنم که راجعه به هنر مخصوصا شعر وموسیقی با هم گپ بزنیم.
سپاس
امتیاز: 0 1
پاسخ:
...
چهارشنبه 7 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 06:17 ب.ظ
خیلی زنانه بود خیلی
امتیاز: 0 0

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد