X
تبلیغات
رایتل

کشف ِ انحناهای تن ِ تو عملِ ِ سهمگینی ست

جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 12:12 ق.ظ

هیجده ساله بودم، پر شور و خیالباف.دوستی داشتم که پدرش از ارامنهء پاکستانی و مادرش دختر رییس سابق گمرک جنوب بود. عشق پدر و مادرش از اون عشقای دانشجویی مبارزای پنجاه و هفتی بود.اون موقع که من و سارا دوست شدیم باباش استاد دانشگاه بود شاخهء اصلاح نباتات و این حرفا.مادرش هم شبانه روز کشیک بیمارستان بود.بابای سارا آدم عجیبی بود عقاید و قانون خاص خودشو واسه زندگی داشت. داشت که چند سال پشت سرهم دکترا و بورسیه قبول میشد و به بهانه های واهی سهمیه اش رو به آدم های ریش دار دور و برش میدادن. آخر سر هم با اینکه از یه دختر ایرانی صاحب سه تا بچه و کلی خاطره و خیال بود.مجبور شد توی سن 50سالگی کوچ کنه و بره پیش خانوادش . دورانی داشتیم من و سارا....سارا با اون چشمای کش دار شهوت آلود و روشنش که به سختی میشد حدس بزنی عمقشون چه رنگیه .منو یاد زن اثیریه بوف کور می انداخت.پستان های بسیار زیبا و هوش مثال نزدنی داشت .بعد ها فهمیدم که این جنیوس بودن سارا دلیل علمی داره اونم بخاطر ازدواج های دو رگه ها و موتاسیون های ژنی و... هستش.

نزدیک خونشون خیابان 15غربی .. یه خوابگاهی بود که متعلق به مهندسای آمریکایی شرکت... بود. سارا هم موقع برگشتن از دبیرستان مخ اون بیچاره ها رو بکار میگرفت و با اعتماد به نفسی شدید و به زعم من ترسناک با همون کلماتی که هر دوتامون بلد بودیم چنان مانور محاوره ای میداد که بعد از 15دقیقه یار غار گرمابه و گلستانشون میشد.خیلی حرفه ..یه بچهء دبیرستانی بدون اینکه زبان رو اختصاصا خونده باشه ....من اعتراف میکنم که چند بار در زندگانی ، عاشقِ ِ چند زن شده ام... و یکی از آرزوهایم کشف انحناهای تنِ ِ سارا بود... اما نشد که بشه.دوسال بعد اون و دنی داداشش با خانواده همه از ایران رفتند.اونجا وقتی مدرک دیپلمشو دیده بودن بهش گفته بودن که پاس کردن  واحد های ریاضی واسه پزشکی ضرورتی نداشته است.خیلی تلاش کرد تا از طریق پسر عموی سیاه پوستش منو با خودش ببره.

اما من مثه همیشه منفعل و ساکت و بی عرضه و تلخ بودم .

یک شب خوابشو دیدم.

خواب دیدم اومده ایران.داره گریه میکنه.بهش گفتم  نائیری (اسم خونگیش بود) واس چی گریه میکنی؟گفت: اینجا وقتی بیرون از خونه قدم میزنم وقتی باد و باران و... صورتمو نوازش میکنه همش یاد زمستون 80 می افتم و خیابان گردی های دونفره مون... میدونی پری  تو همش آرزو داشتی وقتی قدم میزنی باد به پوست سرت بخوره و موهاتو برقصونه. حالا 9ساله که موهای من در باد  میرقصن  .موهای من وز بودن و در مقابل موهای  تو هیچ ... دارم برای آرزوی عقیم تو گریه میکنم. 

از خواب بیدار شدم و به تلخی گریستم.گریه های من همیشه زیر پتو آرام و سوزناک بوده و هست.اینبار برای خودم و همه دختران و بانوان اطرافم که این آرزو را در دل دارند. البت میدانم که سارا با یک آقای جوان و سرواندام خارجی که همکارش بوده ازدواج کرده و شاید بعداز اینهمه سال قیافه ی من را حتی در یاد نداشته باشه ، اما این یاد ها ، این خواستن ها درد آوره ، من هنوز نتوانسته ام که او را فراموش کنم ، مدتی قبل در فیس بوک پیدایش کردم اما دستم به دعوت نمی رفت ... وقتی عکس او را در کنار ِ آن مرد دیدم بشدت حس ِ حسادتم تحریک شد ، دستهایم می لرزید ... عصبی شده بودم ... روزهای مدیدی عادت کرده بودم به صفحه اش سر بزنم و حس بدی از دیدن ِ آن مرد در جانم بپرورانم یک جور حسی که تعریف مشخصی از آن نداشتم ... انگار که رقیبم باشه . و این حس درد داشت. و دردش قوی تر از افیون بود .

وقتی درد قوی تر از افیونه..

کی بود که میگفت: من درد می کشم یعنی هنوز هستم.

گفتم حالا که سعدی زیادی ست دم ِدانای کل ببینم تا کیشّی به فیشّی کرده ازمن ِصادق شده فوری هدایت بسازد!

ای درد! چراغ ِهیچ کس تا صبح نمی‌سوزد تا شب باقی ست فتیله را بکش پایین که دم‌ِصبحی فتیله‌ت نکنند ! این نوستال ها در خواب هم منو رها نمیکنند.شماها میگین، میرسه روزی که دوباره سارا رو ببینم ؟  

دیدگاه‌ها (17)
جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 01:00 ق.ظ
سلام
امیدوارم ایام به کامتون باشد و بهترین ها رو در این روز و روزهای آتی تجربه نمایید.
بعد از 28سال زندگی عاشق دختری شدم که بعدها که همه چی شکل گرفته بود از احساس و... فهمیدم تجربه سومش بودم،متاهل بوده و تصمیم به جدایی داره
دوسش دارم اونم همینطور
من بخاطرش جلوی خانواده ام ایستادم اما اون میگه من به تو بگم آره مادرم می میره
الان بهم میگه برو پی زندکیت اگه خدا بخواهد ما رو به هم می رسونه
بارها تصمیم به خودکشی گرفتم اما باز نتونستم
الانم تصمیم دارم خاطراتم رو احساساتم رو.... بنویسم و ... طاقت این روزها رو ندارم
دوس داشتم در صورت صلاح دید منت بگذارید و با مطالعه مطالبی که با عشق و زجر نگاشته ام راهنماییم کنید
به امید اینکه شاید روزی خوندشون
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com/
مرسی
امتیاز: 1 0
جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 01:13 ق.ظ
سلام وبلاگ جالبی داری به من هم سربزن
امتیاز: 0 0
جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 01:16 ق.ظ
چقدر عجیبی
امتیاز: 0 0
جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 03:44 ق.ظ
عشق منی خاله
امتیاز: 0 0
جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 12:56 ب.ظ
هدایت, گلستان, تو
امتیاز: 0 0
جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 05:36 ب.ظ
سلام،ببینیش که چی بشه،اونهمه دیدیش چی شد؟
امتیاز: 0 0
جمعه 6 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 09:50 ب.ظ
...سلام
بنویس که نوشتنت کودکی ام را وصفایی ساده بودن زندگیم را به یاد میاورد.
کاش میشد همه ی روزهای زندگی را به تصویر کشید بدون اینکه متهم بشی به القابی یا عنوانی
...تمام احساسات خفه شده ی جوانی و نوجوانی وکودکی وجنگ ودوستان دوران نوجوانی...
ومیانسالی که آهسته آمده ومن خودم را به بیخیالی سپردم اما او ول کن نیست ...ومن هنوز در بحرانم!!
امتیاز: 0 0
شنبه 7 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 08:42 ق.ظ
lez mizani khanume pari
امتیاز: 0 0
شنبه 7 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 09:29 ق.ظ
Pauvre fille papa
Doux et affectueux
امتیاز: 0 0
شنبه 7 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 01:29 ب.ظ
خاطراتت همیشه خوندیه
جالبه که لابلای این خاطره ها با یه موجود چند بعدی روبرو میشم
یه موجود چند بعدی پررمز وراز که به راحتی قابل شناخته شدن نیست
واین راز بزرگی توئه پری
یه آدم بزرگ همیشه دارای ابعاد ناشناخته ست
ومن مفتخرم که گنجی همچون تورو پیداکردم
وتو همیشه درهمه حال تو قلب منی پری
امتیاز: 0 0
شنبه 14 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 12:58 ق.ظ
سلام پری،این عکس که گذاشتی خودتی،لطفا جواب بده،باشه!
امتیاز: 0 0
دوشنبه 16 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 05:17 ق.ظ
این یکی خیلی خوب بود.
امتیاز: 0 0
جمعه 3 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 03:26 ب.ظ
خب چرا تو فیس بوک باهاش رابطه نداری؟
این که فقط تو بری و پیج اون رو ببینی که چی
درخواست دوستی بده اون هم بیاد پیج تو و ببینت
نا سلامتی فیس بوک واسه همین چیزاست دیگه!
خدا رو چه دیدی شاید اگه باهاش دوباره رابطه داشته باشی خیی چیزها تغییر کنه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:42 ب.ظ
سلام فکر نمیکنم این پست مال خود نویسنده باشه چون در سن و سال ایشون و سالهای نوجوانی ایشون و دوستشون که باید دهه هفتاد باشه فکر نمیکنم مهندس آمریکایی تو ایران بوده باشه.اگر خودشون توضیح بدن ابهام برطرف میشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دهه شصت پسرجان . هست! هنوز هم هست . شرکت فولاد
شنبه 8 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 12:02 ق.ظ
این پستت رنگ و بوی همجنس گرایی داشت.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 10:54 ب.ظ
کی بود که میگفت: من درد می کشم یعنی هنوز هستم.
فکرکنم میلان کوندرا بود . تو "بارهستی " یا شاید هم " جاودانگی "
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 1 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 06:17 ب.ظ
تذکر
لعنت ابدی بر تو و نوشته هایت
امتیاز: 0 0

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد